برای همیشه رفت
روز آخر که دیدمش
دستم را محکم گرفت
گفت:
خانواده
و صدرایت چطوره ؟
دعا کرد و...
وآهی عمیق کشید وادامه داد:
رفتی از من هم ببوسش
وکاش میدید مش
و در آخر گفت: کاش مادرت بود
خاله ام برایم خیلی عزیز بود
وبینهایت دوستم داشت
رفت ....
وقتی پارچه را از صورتش برداشتم
شادابی پرواز را در چهره اش
به تماشا نشستم
دلم تنگ شد و ...![]()
یادم آمد که میگفت خدایا من راضی به رضای تو هستم![]()
خدا رحمتش کند وبا بهترین بندگانش محشور گردد
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 0:36 توسط حلیمه و محمد
|