چشمان بسته من 

صدرا نگاه می کند 

امروز صبح صدای زمزمه ای مرا از خواب بیدار کرد. چشمانم را باز کردم. با خود گفتم : چشمان بسته من! صدرا نگاه می کند. 

خیلی قشنگ است که صبح باشد و در ماه سرطان باشی و هوای خنک تمام فضای اتاقت را پر کرده باشد و از گرمای ماه سرطان خبری نباشد و با صدای ملکوتی که از بهشت می اید بیدار شوی.

امروز هم صدرا زودتر از من بیدار شد و مرا با زمزمه های اسمانی اش بیدار کرد. موبایل را نگاه کردم هنوز زود بود. با هم گپ زدیم و گپ زدیم. به خیال من شد که چند دقیقه است ولی وقتی که باز به موبایلم نگاه کردم دیدم ساعتی است که با او هم کلام شده ام. 

چهره اش دقیقن مثل محمدم است. سی و چند سال جوان تر. وقتی که با او گپ می زنم گویی که محمد است. مثل محمدم به چشمانم خیره می شود و نگاه بر نمی گیرد...